همسفر
خورشید باز می گردد و زمین از هم می شکافد و نرم و پوک می شود و آب از هر سویش روانه می گردد. زمینی که به صورت وحشت زا از هم شکافته است. هنگام باران های شدید، همه ی آب در سیلگاه ها می گریزد. زیرا زمین در نگهداری آن ناتوان و حقیر است. زمینی که نومیدانه تشنه است. یا مقلب القلوب و الابصار، یا محول الحول و الاحوال، یا مجیب الدعوات، یا غافر الذنب و الخطیئات، یا معطی المسئلات، یا منجی المهلکات، یا غیاث المستغیثین، یا حبیب قلوب الصادقین. وای بر من از روز رسوایی، وای بر من از روز تنهایی، از روز جدایی و گدایی، از روز اسارت و مصیبت، وای بر من از خجلت، از آتش جحیم و خشم رحیم، محبوب من! می ترسم از آن که مرگ من قریب باشد و مقرب درگاهت نباشم، می ترسم از آن که مرگ مرا دریابد و تو مرا درنیابی، مرا ببخش،آن گاه که عطا کردی،خطا کردم، وفا کردی،جفا کردم، هدایت کردی ،رهایت کردم! بیرون پناهگاهت می مانم و درون را نگاه می کنم، در حالی که در اطرافم، از هر سو ،بمب می ریزند، تو در داخل پناهگاهت چقدر سرحال و در امان و خوشحال به نظر می آیی، آیا گفته بودم که من به این چیزها توجه می کنم؟ آیا گفته بودم چه شگفت آور هستی؟ و همین مرا ناراحت می کند و به همین دلیل می خواهم جدا از هم زندگی کنیم. عزیزم،من بیرون پناهگاه تو ایستاده ام ، اما امیدوارم که در قلب تو باشم. گاه آرزو می کنم، می توانستی چند صباحی چون من باشی... بیندیشی به آن چیز که من می اندیشم، ببینی آنچه من می بینم، احساس کنی آن گونه که من احساس می کنم، دریابی آشفتگی،ترس،تحسین و دوستی را که نسبت به تو احساس می کنم ،همه را یکباره و باهم. اگر می توانستی حتی برای لحظه ای در ذهن من زندگی کنی، می توانستی ببینی که دنیای من چگونه سرشار از مسئولیت هاست، و عجیب آنکه اغلب به تو می اندیشم. می دیدی که چه شادی را به من ارزانی داشته ای. می دیدی که تا کجا شادمانم که می توانم لبخند بزنم، بخندم،سر خوش باشم و آزاد چون کودکان. این همه را از تو دارم. اگر می توانستی نیم نگاهی به درون من بیفکنی، می دیدی آن سپاس و تحسین را . تحسین نه تنها برای آنچه که هستی، بلکه برای آنچه که بذل می کنی تا من این باشم. و خواهی دید که تا چند،این همه را حرمت می دادم. اما آنچه که بیش از همه به حیرتت وا می دارد، تمام آن عشقی است که به تو دادم. و آن گاه که این را احساس کردی، همیشه به یادش خواهی داشت. درک خواهی کرد، که گرچه پیوسته نمی توانم ژرف و شکوه آن را بیان کنم، اما همواره در وجود من می جوشد و زنده است. کنار شب می ایستم چشم بر شمد سورمه ای آسمان می اندازم ستاره ها با نخ نور گلدوزی شده اند و من می شنوم زمزمه ی درختان را. چه ملایمت خنکی! من باغبان یک شکوفه ام که همین تابستان گلابی می شود. کنار شب می ایستم شب از تو لبریز است من در دو قدمی تو در زندان فراق گرفتارم. ای قطره های زیبا، ای درهای گران بها، ای ژاله های صبح دمان و ای اشک ها بیایید، بیایید و آتش سینه ام را خاموش کنید، ببارید و مرهمی بر دل سوخته ام بگذارید. بگذار آن باشم که با تو در کوهسار گام برمی دارد، بگذار آن باشم که با تو در گلزار گل می چیند، بگذار آن باشم که احساس درون با او می گویی، بگذار کسی باشم که بی دغدغه با او سخن می گویی، بگذار کسی باشم که در غم،سوی او می آیی، بگذار کسی باشم که در شادی با او می خندی، بگذار کسی باشم که به او عشق می ورزی. خداوندا! وجودم را گناه فرا گرفته، قلبم سخت شده و چشمه اشک هایم خشکیده است. گویند به من که بیقراری نکنم شبهای فراق اشگباری نکنم تا هست مرا آتش عشقت بر سر یک لحظه چو شمع ترک زاری نکنم دنیا جای زیبایی برای ماندن نیست، بی یار در کنار، دنیا جای زیبایی برای ماندن نیست. بار الها! از همه چیز و همه کس شرمنده تر منم، از آفتاب و ماهتاب، از جن و انس، حتی از شیطان، منم که سست عهد پیمان شکن ناپایدارم، دستم بگیر که از پا افتاده ام.



| Design By : Pars Skin |

